رنگ خونه داره تموم میشه
جولای 16, 2008
به نام خدا
جاتون خالی که از کت و کول افتاده بودم. دیگه نا نداشتم حتی حرف بزنم.اولین شبی بود که میخواستم زود بخوابم و حوصله دانلود هم نداشتم. گیج گیج بودم. مونده بودم که آدم چطور میتونه یک کله از 3 ظهر تا 11:30 شب همش سقف و در و دیوار سمباده بزنه.
گرچه خسته کنند بود ولی یک سری فوایدی هم داشت، مثلا تازه فهمیده بودم من یک سری انرژی های پنهان دارم که تا الان از وجودش خبر نداشتم!. این سبب شد که به خودم بیشتر امیدوار بشم.
بالاخره رنگ زدنه خونه مادربزرگه بی ایراد هم نیست. چون همه فکر میکنن که به مادربزرگه مدیون هستند، دلشون میخواد یک چیزی تف بدن!.
البت برای ما زیاد توفیری نداره چون در هر صورتش کارگر بودیم و هستیم.
چند شب پیش همه ریخته بودند و کلی نظر دادند که چی رنگی بزنیم؛ تصویب شد که «زیتونی کم حال!» بزنیم. رنگ بدی نیست ولی خب همه کس پسند هم نیست.
دلم به حال نقاشا میسوزه، جدا از این که ما قبلش بتونه کردیم و سمباده زدیم، فقط سه روز اون بتونه میکرد. نقاش میگفت ما هرجا میریم نهایتا یک کیسه 10کیلویی «مل» برای ساختن بتونه استفاده میکنیم، ولی اینجا تا الان 3 تا کیسه 10 کیلویی استفاده کردیم و این جدا از اون چیزی بوده که خودمون گچ کردیم!. اینم از فواید خونه ای که چندین سال(حدودا 20 سال) یک رنگ درست و حسابی نخورده.
الان چهارشنبه است و از پنج شنبه هفته پیش اومدن وگفتند تا دوشنبه هفته بعد تموم میشه. خدا کنه که زودتر تموم شه و این وضعیت در بیایم.
بازم دمشون گرم که امروز آستر کار رو زدند و یک چیزایی مشخص شد. باز اگه این خانواده محترم مادربزرگ نیان و نظر ندن که این بده و اِله و جیمبله!.
فعلا خدانگهدار
فقط برای خودم می نویسم
جولای 14, 2008
به نام خدایی که خیلی مدیونش هستم؛
خیلی اتفاق افتاد تا این بلاگ رو زدم؛ من اسمش رو میزارم «حیات دوباره»، نمیدونم شاید یک روزی اینجا رو تعطیل کنم ولی فعلا امیدوارم که بتونم یک جایی برای حرف هام باز کرده باشم.
میخوام خودم باشم؛ خود خود خود …
اینقدر برای بقیه بودم که الان نوبتش باشه برای خودم باشم و بتونم با خودم درد دل کنم.
بجز خدا که اینقدر ازش شرمنده ام دیگه دلم برای هیچکی نمیسوزه ولی…
ولش کن؛
خودم رو برای روزهای جدید آماده میکنم؛ روزهایی که شاید هواش بهاری تر باشه…
معلوم نیست چند وقت به چند وقت مطلب بنویسم، چون میخوام مال خودم باشم با خودم درد دل کنم شاید توی یک هفته 100 تا مطلب بزنم و شاید توی 100 هفته یک مطلب هم نزنم.
فعلا که اوضاع اینجوره…
فعلا رفتیم بخوابیم تا ببینیم آخرش چی میشه.
اعتکاف نزدیکه. خودم رو فراموش نمیکنم.